۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه

رویاهای به تعویق افتاده ی یک دختر ایرانی
( دمکراسی سوپی برای همه )
سا لها قبل پدرم و قتی که هنوز از دانشگاه اخراج نشده بود و خوشحال و شادمان با دست های پر از خوراکی و اسباب بازی به خانه بر می گشت داستانهایی شگفت تعریف ی کرد . می گفت : من و خواهرانم همگی یک دوچرخه داشتیم و یک عالمه چوب و الوار که با ان خانه درست می کردیم . سوار خر پدر بزرگ می شدیم و من وقتی که خواهر کوچکه سوار خر می شد . خر را هل می دادم و خر با سرعت می دوید . همه می خندیدیم و خر دوان دوان از روی پرچین ها و خار های مزرعه ها می پرید . به همه تنه می زد همه ی بچه ها دنبال خر می دویدند ولی کسی به خر نمی رسید . خواهر م از ترس فریاد می زد و خر تند تر می دوید ... ان قدر می دوید تا اخر سر خودش را به مزرعه ی گندم می رساند و شروع به خوردن می کرد . و ما خواهر کوچکه را از خر پیاده می کردیم . و با بقیه ی بچه های محل می رفتیم کنار برکه ی پشت باغ های توت ده و در میان لجن ها و علف ها غورباقه های کوچک را می گرفتیم ودست هایمان را پر از اب می کردیم . اب در حالی که چکه چکه از زیر دستمان می ریخت در همان حال با غورباقه ی نوزاد به خانه می دویدیم . مادرمان با دیدن غورباقه که هنوز توی مشت ما بود و از بی ابی ولول ی زد . با جارو دنبالمان می کرد و می گفت ببرید حیوان را توی برکه ولش کنید و ما باز می دویدیم ...
داستان های پدرم بخشی از تمام دوران کودکی ایم بود . و من ارزو داشتم به هر برکه ایی که می رسم نوزاد غورباقه ایی را بگیرم و به طرف مادرم بروم . همیشه و همیشه .اما کمتر اتفاق می افتاد که بتوانم غورباقه ی کوچکی را بگیرم و هر گاه که موفق می شدم مادرم غورباقه را به روی زمین پرت می کرد و ده ها بار دست هایم را با اب و صابون می شست و غر غر می کرد : تو نمی خواهد کار های پدرت را بکنی انجا روستا بوده وبابات پسر بوده . مگر تو پسری که این کارها را می کنی ... بی ادب .و من گریه کنان همه چیز را بهم می ریختم و...
پدرم می گفت : ما فقط یک خانه ی گلی داشتیم و در زمستان سرد ان روزگار یک کرسی که با اتش گرم می شد و همه در زیر ان می خوابیدیم هر 7 عمویم و ... هر شب با داستان های شاه پریان و هزار و یک شب که تبدیل به هزاران شب شده بود و پدر بزرگ از خودش داستان در می اورد شب را در زیر نور اندک فانوس اویخته به دیوار صبح می کردیم بی ان که بدانیم کرسی سرد است و یا داغ ... همیشه محو داستان ها بودیم . و صبح قبل از رفتن به مدرسه ساعت ها لی لی کنان کابدی بازی می کردیم . همیشه خنده بود و خنده
پدرم می گفت : هر روز تعطیل فقط سوپ داشتیم و هر کدام از بچه ها که چیز خاصی دوست داشتن به ان اضافه می کردند . مثلا عمو احمد لوبیا دوست داشت . عمو رستم نخود . حسن کشمش . مسعود خرما . من گوشت قرمه . عباس قیصی . مادر بزرگ رشته و پدر بزرگ عدس . همه هر چیزی را که دوست داشتن به ان اضافه می کردند و اخرش یک سوپ عجیب و غریبی می شد که نظیر نداشت و وقت خوردن هم هر کدام همان چیزی را که دوست داشتن از میان سوپ اگر می توانستند جدا می کردند و با شوخی و خنده می خوردند . مادرم غر و لند کنان می گت : ان چه سوپی بوده .. ان که سوپ نمی شده ؟ و پدر بی اعتنا ادامه می داد تو نمی دانی که چه لذتی داشت بخصوص وقتی که سر هم به شوخی کلاه می گذاشتند و بجای خرما گوشت می دادند و...و مه ان بود که هرکس هر چیزی را که دوست داشت و سالم بود می توانست به ان اضافه کند . ترش و شیرین – شور و بی نمک – همه چیز بود برای همه و...
روز ها ی دیگر هم مادر بزرگ هر روز با سلیقه ی یک نفر غذا درست می کرد و همه می خوردند و...
داستان های پدر با اخراجش از دانشگاه تمام شد . اما برای من هرگز ان داستان ها و حرف های پاسخ گونه و یا معترضانه ی مادرم تمامی نداشت .
بعد از اخراج پدرم هر وقت به خانه امدم همیشه فقط یک جمله بود که مرا عذاب می داد . بحث و جدل بی انتهای پدر ومادرم که همیشه با ورود من به این جمله ختم می شد :
حالا چکار کنیم ؟ - حالا چکار کنیم ؟
جمله ایی پیوسته و دامنه دار که همچنان ادامه دارد و دارد مرا می کشد . من از این جمله بدم می اید . ارزو دارم یک روز همچنان که این جمله ی لعنتی از بین می رود . به خانه برگردم و باز سوپی در حال پختن باشد . از همان سوپ هایی که پدرم می گوید و من هم کمی تربچه به ان اضافه کنم . برادرم توی ان لواشک بیندازد که عاشق لواشک است و پدرم توی ان شکر بریزد و مادرم هم غر غر نکند و هر چه که دوست دارد اضافه کند .
اما حالا هر وقت که به خانه می ایم همراه ان جمله ی نفرین شده . فقط یک غذا وجود دارد – نان .برنج – برنج . نان – برنج ...- و مجبوریم بخوریم . باید بخوریم . همچنان که مجبوریم لباس های خاصی را بپوشیم .
پدرم می گفت : وقتی بچه بودیم هر کدام یک رنگی را برای لباس هایمان انتخاب می کردیم .من عاشق پیراهن نترنجی با شلوار سفید بودم . حسن از نارنجی بدش می امد پیراهن سبز با شلوار سیاه داشت .. خلاصه هر کداممان یک رنگی می پوشیدیم و همه ی این لباس ها را مادرمان از تکه های لحاف و تشک مردمی که انها را دور می انداختند درست می کرد . در ان محل معروف بودیم به ادمهای رنگارنگ ... البته بقیه هم دست کمی از ما نداشتند . هر کسی یک رنگی به تن می کرد . اما هیچکس اندازه ی ما لباس رنگارنگ و متضاد با هم نمی پوشید . ما لباس هایمان خیلی با هم فرق داشت اما خیلی همدیگر را دوست داشتیم . کارمان خندیدن و شادی و بازی بود .
اما حالا من مجبورم در اتاقی که فقط برای من در نظر گرفته شده بخوابم . غذایی خاص را بخورم حتی وقتی که دوست ندارم .و لباس خاصی را بپوشم که دولت معین کرده . پدر ومادرم نمی خواهند مجبورم کنند . اما مجبورند که مرا وادار به اطاعت کنند .
کاش می توانستم مثل پدرم لباس های رنگارنگ بپوشم و همچون مادرم از درخت های بلند بالا بروم . درست تا نوک شاخه ی ان و ان جا برای پسر های همسایه که حالا جرات حرف زدن با انها را ندارم دست تکان دهم و ان قدر بمانم تا شاهزاده ی رویایی عاشق من با اسبی سفید از میان ابر ها بطرفم اید و مرا با خود به میان میدان رقص ببرد و من انجا انقدر برقصم تا خسته از پای درایم .
اگر چه که رقصیدن را همه فراموش کرده ایم . ما در این جا حق نداریم از خانه بیرون بیاییم . هزار جور تهمت به دختری می زنند که از خانه بیرون امده ... ما فقط در وقتی می توانیم از خانه بیرون بیاییم که که همه گریه کنند . در میان کارناوالهای مرگ و غصه و اندوه اوردن شهدا . دفن یک ادم مهم و مذهبی . روز های عزاداری محرم وقتی که هزارسال پیش امام حسین کشته شد . و یا وقتی که یکی از نزدیکانما ن مرده باشد ...البته انهم وقتی می توانیم بیرون بیاییم که مدرسه تکلیف نداده باشد . وقتی که ده ها مشق و تمرین نداشته باشیم . اخر این جا در مدرسه ان قدر تکلیف می دهند که وقت برای هیچ کاری نمی ماند . تازه کنکور هم هست از وقتی که به مدرسه ی راهنمایی می روی مادرت برایت هر هفته یک مجلس دعا خوانی برگزار می کند و فامیل ان قدر نذر و نیاز می کنند که توی کنکور قبول شوی که ناچاری به هرطریقی حتما موفق شوی ...
وقتی که کوچک بودم دوست داشتم مثل تمام دختر های دنیا کوله پشتی مدرسه ام را به دوشم بیندازم و از روی تمام جویبار ها و بوته ها لی لی کنان بپرم و تا دور دست ها بروم . دوست داشتم به تمام مغازه ها و پارک ها و هر جا ادمی خوشحال هست سری بزنم ... دوست داشتم قبر ها ویران شود و من در ان میدان های بزرگ برقصم و اوز بخوانم و خندان با همه ی مردم پای کوبان از مرزها بگذرم .. و وقتی که به خانه می روم . مادرم از من بپرسد چه غذایی دوست داری ؟ چه لباسی دوست داری و چه کاری دوست داری ؟
اما حالا این ها هیچکدامش نیست . هیچی نیست . فقط باید اطاعت کرد . فقط اطاعت هست . و اجبار . اجبار در خوردن . اجبار در پوشیدن ... حالا سفز هایم به دور دنیا را در زیر پتو انجام می دهم . لباس های رنگارنگ و خوراکی های بسیار را در زیر پتوی با چشم های بسته تجربه می کنم . در زیر پتو می رقصم و در همان جا می خندم .
دارم کم کم بزرگ می شوم . مادرم می گوید ناظم مدرسه گفته : دخترخانمتان اگر روسریش را بیشتر روی صورتش بکشد بهترین دختر مدرسه می شود . گفته اگر ناخن هایش را با مداد رنگی رنگ نکند انضباتش بیست می شود . گفته لباس های سفید در زیر مانتویش اگر نپوشد حتما در دانشگاه نمره می اورد ... گفته .... گفته ....گفته نذ ر کنید یک گوسفند برای عزاداری امام حسین بکشید تا نمره ی مستمرش بیست داده شود ... گفته ...
من دیگر نمی توانم حالا در زیر پتو برقصم . نمی توانم خواب ببینم که دور دنیا را رفته ام .
نمی توانم از ان سوپ هایی که هر کس هر چی دوست دارد توی ان بریزد حتی توی خواب بچشم .. دیگر سرم را زیر پتو نمی کنم تا رویا هایم را انجا ببینم .
من حالا دارم بزرگ می شوم و می خواهم به بچه هایم یاد بدهم که ان ها مجبورنیستند . مجبورند که مجبور نباشند و اگر نه تمام رویا هایشان نابود خواهد شد ..... که تمام داشته هایشان را در توی خانه پنهان کنند . می خواهم داستان های پدرم را برایشان بگویم . می خواهم از شادی و خوشحالی برای انها بگویم . نمی خواهم بترسم که شاید انها هم مثل حالای من در حسرت بمانند و درد بکشند . من به انها خواهم گفت که دنیای دیگری غیر از انچه هست را تصور کنند و سوپی بپزند از هر چه که دوست دارند و با کمک همه ی مردم محله و خانواده ...
شاید هم گفتم که بالاتر از رویا حقیقتی هم به نام بازی لی لی و پریدن از روی پونه های سبزو گلها ی وحشی هم هست . رقصی بی پروا و ازادانه هم هست و..... تا انها رویایی داشته باشند . رویایی از خوبی – شادی – و سفر به تمام کشورها . چیزی که من نتوانستم داشته باشم .
کاش کوله بارم را می توانستم بر دارم و به همه سلام کنم و با همه ی مردم دنیا قبر ها را ویران کنم و پای کوبان و رقص کنان از کشوری به کشور دیگری بروم و مجبورم نکنند لباسی خاص بپوشم و .. مجبور نباشم به همه توضیح دهم که دین من . باور من . نگاه من .و خیلی چیز های دیگرم ربطی به انسان بودن و دوست داشتن همه ندارد ...من هم انسانم و دوست دارم مرگ و اجبار نباشد ... کاش می توانستم وقتی که به خانه بر می گردم نشنوم که پدر و مادرم از هم می پرسند :
حالا چکار کنیم ؟
حالا چکار کنیم ؟
کاش می توانستم سوار هواپیمای جتی شوم – شاید هم خری از همانها که پدرم دیده - و از روی همه ی پرچین ها و خار های دنیا بپرم و بروم ... ان قدر دور بروم تا هرگز صدای ناظم مدرسه مان را نشنوم .
کاش می توانستم دقیقه ایی وسط میدان شهر با همه ی همسایه هایمان برقصم و هیچ کس نگوید :
فردا چکار کنیم ؟ امروز چکار کنیم ؟ بعد چکار کنیم ؟
نمی خواهم دیگر کسی کشته شود . همچنان که نمی خواهم کسی به کسی زور بگوید . زندگی باید جاری باشد همچون جویبار روستای پدربزرگم . اما نیست . چرا ؟
در اینجا ( خاورمیانه ) مردم سه دسته اند ک 1- گروهی که مثل اینشتین نبوغ بسیار دارند .2- گروهی نابغه اما بیمار که از رنجاندن و رنج کشیدن لذت می برند انه صدای شیون را موسیقی می دانند و صدای گریه را مسکن ...بیماری اشاعه یافته به مردمی که سهمی در درست کردن سوپ ندارند . 3- گروهی که هیچ نمی دانند و بیشتر به گفته ها اعتماد دارند تا تدبیر ها .
متاسفانه گروه نوابغ مثل اینشتین ها کوشش بسیاری دارند تا با اثبات فرمول انرژی مردم را وادار به بهره برداری مناسب از امکانات کنند . اما مردم در این جا نمی فهمند . و گروهی دیگر بر خلاف انها بجای عقل مردم را با احساساتشان پیش می رانند .
امریکایی ها از ان گروه مردمانی هستند که می کوشند با اثبات فرمول نسبیت مردم را اگاه سازند . ولی نمی دانند که این جا در خاورمیانه خیلی ها در ضرب 2در 3 مانده اند .
خاورمیانه مجتمعی از تاریخی است که هنوز خر را موتور محرکه ایی عالی و بی درد سر می دانند و در عین حال مایلند که سوپ دمکراسی را بخورند در حالی که همیشه حق را به خود می دهند و می گویند غذای ما بهتر است . چرا؟؟
سوالی است که خود هم نمی دانند . و عده ایی هم از این نادانی سود می برند و جنگ و خون ریزی راه می اندازند .
خاورمیانه در نبردی برای چکار کنیم اینده درگیر است . همیشه در استیصال و درماندگی و باز بدون تحمل دیگران .این جا وسیله ایی برای گرمادهی به نام کرسی رفته است . اما اعتقاد به ان مانده در تلفیقی با جت .
همه از خود می پرسند چکار کنیم ؟
و باز همان کاری را می کنند که گمان می کنند خود دوست دارند و در عین حالی که خود واقعا نمی دانند که چه چیزی را دوست دارند ..... سرنوشت را بجای تغییر تبدیل می کنند به فرصتی برای ویرانگری بیشتر ....
اینجا نیاز دارد تا سوپی عالی از همه چیز ساخته شود .سوپی که هر کس هر چه دوست دارد توی ان بریزد بی ان که به کسی اسیب برسد . اما کسی نیست که به این ها یاد دهد که سوپ چگونه ساخته می شود . این ها گذشته را از یاد برده اند و اینده را هم نمی شناسند . فقط از همه چیز هیچ چیز را اموخته اند .
من دوست دارم تا برای همه سوپی بسازم . سوپی برای تمامی سلیقه ها . اما این سوپ مواد می خواهد . نمی توان سوپی درست کرد که همه اش نخود و یا رشته باشد . سوپ سوپ است . برای درست کردن سوپ باید به همه به اندازه و مقدار خواستشان مواد لازم را داد . اگر یکی گوشت زیاد داشته باشد و ان یکی اصلا کشمشی را که دوست می دارد ما مقدمه ی یک نبرد را اماده کرد ه ایم .
ما نیاز داریم که ثروتی به اندازه ی خواست و فرصتی برای نمایش توانایی و دارایی ایی به مقدار به همه بدهیم و از ان مهمتر به انها بیاموزیم که هم می توان خر سوار شد – برای تفریح – و هم با سرعت نور به پیش رفت . هم می توان رقصید تا بی انتهای شادمانی و هم می توان کار کرد در موقع مناسب خودش .
امریکا به نظر من اینشتینی است که باید هم خر سوار ها را بفهمد و هم جت را بیاموزد . امریکا تنها ملت بزرگ و هوشمندی است که تمامی نوابغ عالم را گرد اورده . اما امریکا نتوانسته ثروت و اراده ایی متناسب و به اندازه را در خاورمیانه توزیع کند . همچنان که نتوانسته خیر خواهی و نیک اندیشی اش را اثبات کند . چرا که با مردمانی از فرمول اینشین حرف می زند که معنای 2 ضرب در 3 را نمی دانند .
خاورمیانه نیاز به ان دارد که یکبار و برای همیشه این جمله ی لعنتی در ان از بین برود
چکار باید بکنیم ؟ حالا چکار کنیم ؟ همان سوال درد اور و چندش افرین والدین من ...
باید اموخت و به همه مواد لازم را داد تا همیشه و همه وقت امید و روشنایی پیروز شود . امید به زندگی و امید به داشتن سهمی از خواست و نیاز در همیشه و همه وقت .
باید خاورمیانه بی هیچ تعللی در تقسیم کار و ثروت و توانایی و دانش عمل شایسته ای برای مردمانی انجام دهد که هیچ امیدی به فردا یی بهتر ندارند و باید توانایی سرافرازی را به انها و مفید بودن و سهیم بودن را در شرایط مناسب اعطا کرد .
سوپی از تمام مواد و با همه ی نقش ها و کار ها و مشارکت ها لازم است . این جا هیچ کس
نمی خواهد واقعا کسی بمیرد . هیچ کس اراده ی ان را ندارد که با کسی بجنگد اما وقتی که احساس می کنند که بیهوده اند و کسی برای انها اهمیتی قائل نیست برای اثبات خود چیزی را خراب می کنند . دیگ سوپ را می شکنند . چرا که کسی به انها این امکان را نداده که درون ان چیزی بریزند و سهمی داشته باشند .
چرا مردم در خاورمیانه با اسرائیل دشمنی می کنند ؟ ایا فقط بخاطر دینشان است ؟ هزاران سال کنار هم بودن و قهر و اشتی تاریخی نشانگر عشق ورزی انها به هم است . ایا به خاطر ثواب است ؟ چرا صدها سال چنین ثوابی در کار نبوده و از صدر اسلام تا زمان حکومت امام علی یهود در ارامش در میان مسلمانان زندگی کرده ؟
می دانید چرا حالا دشمنی توسعه یافته ؟
چون مردمان خاورمیانه به این ملت عزیز دردانه که مورد توجه و محبت غرب و تمامی بزرگان جهان است حسودی می کنند . چون گمان می دارند که با وجود اسرائیل کسی انها را دوست ندارد و کسی به انها توجه ندارد .همه ی بچه هاگر مورد بی اعتنایی واقع شوند گریه می کنند و یا چیزی را خراب می کنند .
خاورمیانه نیاز به توجه و محبتی مساوی ان هم از طرف جهانیان نیازی مبرم دارد . خاورمیانه دوست دارد باز هم در همه چیز سهیم باشد و در عین حال کسی به او بیاموزد که چگونه می تواند خودش را توانمند سازد و عقلانیتش را بالاتر ببرد و چگونه می تواند دوست بدارد تا دوستش بدارند .
خاورمیانه سوپ لازم دارد . سوپی خاص و از همه چیز و برای همه کس ...





.

هیچ نظری موجود نیست: