شبی در خواب دیدم بستری دیوانه و آرام
شبی آرام و مهتابی
نه صبحی داشت و نه شامگاهی
شب بود و تاریکی
سکوتی بی حیا بر پا
میان خواب و بیداری
ندیدم در همه شهر جز داری
دار بود بلند و بی سایه میان دیواری
برافراشته تاجهای پر از خاری
ندیدم من مسیح را و یا هم حسین
یزید بود و هم جودای بدنام یوطی
سکوتی پر از ولوله و آرام
چه غوغایی ، چه پنداری ، چه رویایی
سکوتی سبز و پر خون بود ، شبی آهسته و جنجالی
مسیحش بر دار بود و مریم هم ندایی خونین
مریمی ناآرام ندابود ، ندایی بی صدا
فقط چشمهایش باز بود به دنیایی
که مسیحش بر دار بود و خونین خار های تاجش
تاجی از خار و حسینی بی سر
تقدیری چنین سخت ، آن هم در چنین رویایی
هیچ نماند جز تصویری از ندایی بی صدا و دل تنگ
یک شنبه ی ندا ، آرام بر دار می کشید مهتاب
در خواب بودم ، در میان امواج قداستهای روحانی
دیدم اخلاق ، دیدم جلوه ی اهورایی ، دیدم شبهه مسیحان و انبوه آتش و هم خاری
اگر انسان سکوتی دردناک است
اگر هم کشته های حقیقت ندایی دردناک است
چه وحدتی می بخشد این جار و جنجال اهورایی
چه بر دار می کشد
چه بر سر می می برد
چه در خواب می زند این بانگ رویایی
سکوتی دردآلود و جویباری روان در ژرفای بیداری
ندایی بود پرستوی کاروان مسیحایی
همه خار بر سر ، همه آتش گرفته ، همه بدریده و ناسامانی
چه می روید ز این خارستان بجز خارهای مسیحایی
و تاج های پر از خاک و ندایی فروخفته در بیداری
سکوت هم فریاد است و فریاد هم سکوتی تلخ
خدا هم رفته است از این دشت بی بیداری
نفس هم رفته است در این نفس های ظلمانی
چه می روید در این خارستان بجز خار های تاجی خون باری
چه می روید در این عصیان دارهای طولانی
شبی در خواب دیدم ، شاید که بیداری
نبود هیچ، جز ندایی از ندای دار های مسیحایی
خدا هم بگریخته بود شاید از این خواب و بیداری
مسیح هم می گریست بر مرگ حسین در این دشت ظلمانی
حسین هم می گریست یک شنبه ها بر ان ندای بی ندای رویایی
سکوت را می خریدم ، خون را می خریدم ، دشت را هم با همه ولوله های بی تابی
می فروختم باز هم وجدان مصلوب را به خاری بر سر داری
چه سنگین بود خوابم ، چه غمگین این سکوت و درد پنهانی
یک شنبه ها ندایی بود و باز هم ندایی ز آفت های پرواری
مسیح هم بر دار می گشت هر یک شنبه ز این رویایی بیداری
خواب بود یا که بیداری ؟
سکوت بود یا که ندایی اهورایی ؟
چه می گذرد بر انسان
و انسان با این همه دارهای این دشت و بیداری پنهانی ؟
شاید ندا بداند این درد سکوت را در دخمه های انسانی
شاید هم که داری باز باشد با تاجی از خار های مسیحایی
شاید هم که باز یک شنبه
یک شنبه باشد و ندایی با ندایی از فرزندان سنگفرش خیابانی
که خونهایشان جریانی باشد و جریان دریایی طوفانی
چه طوفانی ؟ چه دریایی؟ چه خوابی ؟ چه بیداری ؟
داری هم چنین آغشته بر رگبار در روزی آفتابی ؟
چه می گوید ؟ چه گوارایی ، چه می گوید
نه بولیوی ، نه کوبایی ، نه ویتنامی ، نه خوزستانی
فقط سنگفرش مانده و شهری ، یک شنبه ها چه تهرانی
چه تهرانی می گرید هر یک شنبه بر مرگ صدها ندای چه گوارایی
چه بود این خواب یا که بیداری ؟
چه بود این رنج و یا که یک رویایی از ندایی از کاروانی بی صدایی
از سنگفرش خیابانی
از آتشفشان غیرت و حرمت های انسانی
شبی آرام و مهتابی
نه صبحی داشت و نه شامگاهی
شب بود و تاریکی
سکوتی بی حیا بر پا
میان خواب و بیداری
ندیدم در همه شهر جز داری
دار بود بلند و بی سایه میان دیواری
برافراشته تاجهای پر از خاری
ندیدم من مسیح را و یا هم حسین
یزید بود و هم جودای بدنام یوطی
سکوتی پر از ولوله و آرام
چه غوغایی ، چه پنداری ، چه رویایی
سکوتی سبز و پر خون بود ، شبی آهسته و جنجالی
مسیحش بر دار بود و مریم هم ندایی خونین
مریمی ناآرام ندابود ، ندایی بی صدا
فقط چشمهایش باز بود به دنیایی
که مسیحش بر دار بود و خونین خار های تاجش
تاجی از خار و حسینی بی سر
تقدیری چنین سخت ، آن هم در چنین رویایی
هیچ نماند جز تصویری از ندایی بی صدا و دل تنگ
یک شنبه ی ندا ، آرام بر دار می کشید مهتاب
در خواب بودم ، در میان امواج قداستهای روحانی
دیدم اخلاق ، دیدم جلوه ی اهورایی ، دیدم شبهه مسیحان و انبوه آتش و هم خاری
اگر انسان سکوتی دردناک است
اگر هم کشته های حقیقت ندایی دردناک است
چه وحدتی می بخشد این جار و جنجال اهورایی
چه بر دار می کشد
چه بر سر می می برد
چه در خواب می زند این بانگ رویایی
سکوتی دردآلود و جویباری روان در ژرفای بیداری
ندایی بود پرستوی کاروان مسیحایی
همه خار بر سر ، همه آتش گرفته ، همه بدریده و ناسامانی
چه می روید ز این خارستان بجز خارهای مسیحایی
و تاج های پر از خاک و ندایی فروخفته در بیداری
سکوت هم فریاد است و فریاد هم سکوتی تلخ
خدا هم رفته است از این دشت بی بیداری
نفس هم رفته است در این نفس های ظلمانی
چه می روید در این خارستان بجز خار های تاجی خون باری
چه می روید در این عصیان دارهای طولانی
شبی در خواب دیدم ، شاید که بیداری
نبود هیچ، جز ندایی از ندای دار های مسیحایی
خدا هم بگریخته بود شاید از این خواب و بیداری
مسیح هم می گریست بر مرگ حسین در این دشت ظلمانی
حسین هم می گریست یک شنبه ها بر ان ندای بی ندای رویایی
سکوت را می خریدم ، خون را می خریدم ، دشت را هم با همه ولوله های بی تابی
می فروختم باز هم وجدان مصلوب را به خاری بر سر داری
چه سنگین بود خوابم ، چه غمگین این سکوت و درد پنهانی
یک شنبه ها ندایی بود و باز هم ندایی ز آفت های پرواری
مسیح هم بر دار می گشت هر یک شنبه ز این رویایی بیداری
خواب بود یا که بیداری ؟
سکوت بود یا که ندایی اهورایی ؟
چه می گذرد بر انسان
و انسان با این همه دارهای این دشت و بیداری پنهانی ؟
شاید ندا بداند این درد سکوت را در دخمه های انسانی
شاید هم که داری باز باشد با تاجی از خار های مسیحایی
شاید هم که باز یک شنبه
یک شنبه باشد و ندایی با ندایی از فرزندان سنگفرش خیابانی
که خونهایشان جریانی باشد و جریان دریایی طوفانی
چه طوفانی ؟ چه دریایی؟ چه خوابی ؟ چه بیداری ؟
داری هم چنین آغشته بر رگبار در روزی آفتابی ؟
چه می گوید ؟ چه گوارایی ، چه می گوید
نه بولیوی ، نه کوبایی ، نه ویتنامی ، نه خوزستانی
فقط سنگفرش مانده و شهری ، یک شنبه ها چه تهرانی
چه تهرانی می گرید هر یک شنبه بر مرگ صدها ندای چه گوارایی
چه بود این خواب یا که بیداری ؟
چه بود این رنج و یا که یک رویایی از ندایی از کاروانی بی صدایی
از سنگفرش خیابانی
از آتشفشان غیرت و حرمت های انسانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر